تبليغاتX
Ice Love

Ice Love

باران

...باران بهانه ای بود تا تو زیر چتر من تا انتهای کوچه بیایی...!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مهر 1389ساعت 15:11  توسط Maryam  | 

خطا

گر همین است خطایم که تو را دوست دارم

بعد از این بیشتر از بیش خطا خواهم کرد...... .

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 14:52  توسط Maryam  | 

انگار تا همیشه باید

در پی چشمهای تو ستاره های جاده را سوا کنم

وچه طولانی است

                    این شبهای بی ستاره ی جاده

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت 17:14  توسط Maryam  | 

اشک هایم

  گلم

              زیربارون گریه کردم نبینی

نمیدونی چه قدر زیبا و دل فریبی                

                 اشکهای من هدیه به تو

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم شهریور 1389ساعت 16:47  توسط Maryam  | 

بی وفا

یه شب بهم گفت:ای مهربون

                         من میمونم،توام بمون

گفتش بهم ای باوفا

               یادت نره این عهدمون

حالا کجا رفته اون بی وفا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه ششم شهریور 1389ساعت 19:32  توسط Maryam  | 

می گذری خنده کنان...

شب چو بمیرم سر کوی تو

زنده شوم صبح دم از بوی تو

می گذری خنده کنان از برم

مینگرم گریه کنان روی تو

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم شهریور 1389ساعت 23:20  توسط Maryam  | 

مهتاب شبی...

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم 

 

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

 

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

يادم آيد : تو به من گفتي :

از اين عشق حذر كن!

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب ، آئينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

با تو گفتم :‌

"حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پيش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"

باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

 

اشكي ازشاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد،

يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نگسستم ، نرميدم

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده  خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت 2:16  توسط Maryam  |